بسیجی، "هیچکسِ" بزرگ، "همه کسِ" دورانها ("سرخرگ" های حیات و شرف)
اعضای هیئت علمی دانشگاه - هفته بسیج - ۱۴۰۰
بسمالله الرحمن الرحیم
ایشان الان نامهای به من داده است نوشته است که وقت آن است که به جای سخنرانی، هماندیشی کنیم. بسمالله. من خواهش میکنم یک آقایی اینجا بیاید و صحبت کند.
یکی از حضار: بسمالله الرحمن الرحیم. طبیعتاً خود جناب استاد بارها از انقلابیهای نمایشی یا الفاظی مثل این زیاد استفاده کردهاند. متاسفانه امروز همه چیز جز بسیج هست. بسیج یعنی اقدام مشترک. حتماً دوستان میتوانند الفاظ خیلی دقیقتری از من هم بیان کنند. مطمئناً آن چیزی که باعث تحول میشود، این نیست. این که الان ما از بسیج به معنای عام آن را میگویم، نه کلاً این جلسه را. یک حالت فرمایشی پیش آمده است و هیچ اتفاقی هم نمیافتد. نه در جامعه اثری داریم. جناب استاد! بنده خودم حالا اسم من هم «مغربی» هست. الان بالاخره ما از اساتید انتظار نداریم که بیایند بیل بزنند. ولی در همان کاری که وظیفه آنها هم هست، انصافاً کمکاری میکنند. حالا نکاتی که حضرت آقا گفتند که بسیار است. من فقط خواستم مطلع آن باز بشود. من شماره تلفنم را هم خدمت شما دادم اگر نخواستید که ما وظیفه شرعی خود را انجام دادیم. ولی اگر ما با هم جمع بشویم ولو یک جمله را بنویسیم و امضا کنیم، دیگر از این که سادهتر نیست که. آقا یک جمله؛ این که آقا حجاب چیز خوبی است. استاد همین را میگویند که آخر جلسه همه امضا کنند. یک بیانیه از مثلا ۷۰ تا هیئت علمی. یک امر به معروف خیلی ساده در جامعه است. از یک کارهای خیلی ساده میشود شروع کرد تا برویم و به سطوح عالیتر برسیم. و مشکلات دارد تلمبار میشود و ما اصلاً در جامعه اثربخشی نداریم. ما عملاً به دستورات مقام معظم رهبری عمل نمیکنیم. یکی از جبهههایی که همه آن را رها کردهاند، با عرض معذرت، جبهه عفاف و حجاب هست. الان در زمینه عفاف و حجاب من فقط به شما بگویم؛ ما بررسی که کردیم تقریباً هیچکس در خط مقدم نیست. هیچکس نیست. من یکسری دوستانی را در مشهد میشناسم که در خط مقدم هستند. و با فقیرانهترین شکل، خدا واقعاً دارد کارشان را یاری میکند. این به عنوان یک مثال بود؛ حالا فقط میخواهم بهعنوان مثال بگویم که وقتی به جای اصلی آن میرسیم، عملاً میبینیم که هیچکس نیست.
پاسخ استاد: تشکر. خیلی ممنون. این حرفها، حرفهای حسابی بود. ما هم گفتیم و هم قبول داریم. این که فرمودید که یک جلسهای بوده و میخواستند بیایم گفتند نه؛ من هیچ وقت، من اصلاً چنین آدمی نیستم. ما نه کارهای هستیم، نه چنین آدمی هستیم که بخواهیم به کسی وقت ملاقات بدهیم. ما خودمان جزء عملهها هستیم؛ اگر کسی عمله هست، میتواند راحت با ما ارتباط برقرار کند. اگر حرفی برای گفتن دارید، ما در خدمت هستیم. و الا این حرفها، حرفهای خوبی بود ولی حرفهای نویی نبود. همه هم شنیدیم، هم گفتیم. ولی درد شما درد درستی است. من اتفاقاً میخواهم یک مقداری درباره همین درد صحبت کنم. راجع به این غیرانتفاعیها که آقای استاد فرمودند حالا شما که با اصلکاریها تماس گرفتید؛ وزیر و وکیل. و ما که زور بزنیم، باید حرف شما را دست اینها برسانیم؛ ما کارهای که نیستیم. شما به آنها گفتید. انشاءالله مشکلات شما هم حل میشود و باید بشود پیگیری کنید. ولی از آن طرف یک نکتهای هم توجه داشته باشید. به اشکالات و ابهاماتی که در مورد موسسههای غیرانتفاعی هست، به آن هم بیاندیشید و جواب بدهید. هم به مردم، هم به نخبگان، هم به خانوادهها. از آن طرف هم باید مراقب باشید. حالا من چون دوستان همه در این حوزهها فعال و مشغول خدمت هستند، یکی دو تا از آن نکتهها را خدمت شما بگویم. اگر شما تلاش کنید که آنها را هم در عمل و نظر حل کنید؛ اگر مشکلاتی است حل کنید، اگر ابهام و اتهام است جواب بدهید؛ سکوت نکنید، به افکار عمومی جواب بدهید.
یکیاش این است که اساتیدی که شما در دانشگاههای غیرانتفاعی و مدارس غیرانتفاعی دارید، همین اساتید آموزش و پرورش و دانشگاههای دولتی است دیگر. استادهای آنجا را قُر میزنید و اینجا میآورید. پول بیشتری میدهد؛ این آنجا گرفتار است، حقوق او کمتر است؛ طبیعتاً اینجا بیشتر میگیرد و اینجا میآید.
سوال این است که خدمت اضافی، تولید استاد، تولید علم، کاری که دانشگاههای دولتی و مدرسههای دبیرستانهای دولتی از پس آن بر نمیآیند کمکی به آنها میکنید؟ یعنی یک چیزی بر افزودهها، به سرمایه علمی و اجتماعی داری اضافه میکنی یا از همان سرمایه موجود داری برمیداری؟ موسسه غیر دولتی در کنار موسسه دولتی، که اینها معنا دارد؛ موسسه غیر دولتی میآید بارِ زمینمانده موسسات دولتی را برمیدارد. یعنی میگوید من نه مخارجی برای دولت دارم، نه پولی از شما میخواهم و کاری که تو میکنی را میکنم بهعلاوه؛ یعنی در این مدرسه، در این دانشگاه، در این آموزشگاه، در این پژوهشگاه ما کاری میکنیم که شما بهعنوان نهادهای دولتی رسمی، یا انگیزه ندارید یا از پس آن بر نمیآیید. یعنی ما یک تولید علم و خدمات اضافی به جامعه، جامعه علمی کشور و به مردم، به نظام، به مردم ارائه میدهیم. اما اگر غیر دولتی به این شکل باشد که ما میآییم سرمایه تولید شده در نظام دولتی را که استاد باشد و چه باشد، اینها را برمیداریم از آنجا میکشیم و به اینجا میآوریم. یک جا آنجا خالی میشود، اینجا همانها را میآوریم و با پول بیشتر انگیزه مادی برای آنها ایجاد میکنیم که بمانند و خدمات اضافهای نمیدهیم. این یک سوال است، جواب بدهید. یعنی نمیگویم این اشکالات وارد است یا وارد نیست. توجه داشته باشید که چه پرسشهایی متوجه نهادهای غیرانتفاعی آموزشی است؛ چه مدارس، از مهدکودک و مدارس بگیرید تا دانشگاهها. حتی حوزههای غیرانتفاعی هم، یعنی بعضیها، آدمهای پولدارهای متدین بازاری که حالا با انگیزههای مختلف، خودشان مدرسه علمیه میزنند، مخارج آن را میدهند، خودشان هم میگویند استاد شما چه کسی باشد، چه چیزی بخوانید. خروجی سفارش میدهند؛ با گرایشهای غلط و درست.
ابهام دیگری که مطرح میکنند و باید به آن فکر کنید این است که نهادهای غیرانتفاعی اسم آن غیرانتفاعی است؛ دقیقاً انتفاعی است. مثل این که به کچل میگویند زلفعلی؛ دقیقاً همان کاری که دارد میکند، اسم آن را میگذارد که من آن کار را نمیکنم. یعنی الان مدارس آموزش و پرورش غیرانتفاعی دارند گاهی در تهران برای مقاطع اولیه ابتدایی ۴۰ میلیون تومان میگیرند؛ بعد نه آموزش آن عمیقتر است، نه پرورش آن انسانیتر و دینیتر است. فقط چیزهای لاکچری، مخارج، تفریح، گردش علمیهای قلابی، بازی، مسافرتهای فلان!
بین مهدکودک و کودکستان یک تفاوتی هست. در کودکستان بچه طبق تعریفها، نه طبق آنچه هست تفریح میکند؛ اما تربیت هم میشود. یک کارهایی هم که دل او نمیخواهد، میکند. در باغ کودک یا شهربازی اصلاً فلسفه آن بازی است، تفریح است. اصل این است که خوش بگذرد. غیرانتفاعیهایی داریم که بیشتر محل وقتگذرانی و سطح سبک زندگی ظاهراً علمی، اما اعیان و اشراف است. یعنی طبقاتِ خانوادههای پولدارِ سرمایهدار، بچههای خود را آنجا میفرستند، پول کلان میدهند؛ این بچه هم راحت باشد، خوش بگذرد، هم ردههای بالای کنکور برای اینها باشد. یعنی عملاً نظام آموزشی کشور را طبقاتی کردی. با این که در قانون اساسی صریح میگوید اینها ملی است، مردمی است. اصلاً به همین دلیل گفتند باید مجانی و دولتی باشد که رقابت پیش نیاید که اعیان و اشراف، ثروتمندها، سرمایهدارها بچههایشان یک جوری درس بخوانند که ردههای بالای کنکور و همهشان را اینها بگیرند؛ بچههای خانوادههای فقیر که نمیتوانند آنجوری بخوانند. معلم قویتر را از مدرسه دولتی به اینجا بکشاند؛ یا همان معلم که در مدرسه دولتی دارد درس میدهد، یک جوری درس بدهد که بیحال، بیحوصله، که خب مگر ما اینجا چند میگیریم؟ بعد همان درس را آنجا یک جور دیگری بگوید. این انتفاعی به اسم غیرانتفاعی میشود و به آموزش عمومی صدمه میزند؛ آنجا را طبقاتی میکند، تضعیف میکند تا خود را تقویت کند؛ آنهم نه تقویت محتوایی؛ بلکه برای خودش مشتری جمع کند. این هم یکی از شبهات و اشکالاتی است که حتماً باید به آن جواب بدهید. اینها در بخشی از این نهادها حتماً هست، در بخشی از آن نیست. عمومیت ندارد ولی هست. حالا این مشکلات خودتان را پیگیری کنید، حل میشود؛ همانطور که مشکلات بقیهتان قبلاً حل شده، بقیهاش هم حل میشود. حالا یک کاری کنیم مشکلات مردم و نسل جوان حل شود. مشکلات شما حل میشود. مشکلات این بچهها حل نمیشود.
بسیجی بودن یک عنوان نیست، یک هویت است. بسیجی بودن ادا نیست، یک شخصیت است. یک سبک زندگی است. عنوان این بحث، "استاد، بسیج، تمدنسازی" نسبت اینها را باید با هم معلوم کنیم. بسیج، این شعرهای زیبایی که برادرمان اینجا راجع به بسیجی خواندند خیلی خوب است؛ ولی بترسید از این که عنوان بسیج و ساختمانش باشد، بسیجی پیدا نکنید. با این تعابیری که توی شعر ایشان گفت تعابیر قشنگی بود. مرگ و زندگی برای او علیالسویه است؛ دنبال شهرت نیست، دنبال قدرت نیست، عشق به فداکاری بیتوقع دارد، مثل پروانه خودش را به شمع میزند، میسوزد. ساختن اینجور آدمها مگر کار آسانی است ؟ بر تاریخ ایران و اسلام گذشت و چنین نسلی تربیت نشد. بعد قرنها، این زمان امام ایجاد شد. خلاف فکر بسیج وقتی است که همه چیز انتفاعی بشود. یعنی هر کسی به فکر منافع خودش، صنف خودش، شغل خودش، تشکیلات خودش باشد. این درست در نقطه مقابل تفکر بسیجی است.
اصلاً بسیجی چه کسی بود؟ کسی که خودش را فدا میکرد؛ فدای بقیه برای خدا. تفکر انتفاعی درست در نقطه مقابل تفکر بسیجی است. چون وقتی تو گفتی من میخواهم منافع خودم را تضمین کنم، خب او هم میگوید من هم میخواهم منافع خودم را تضمین کنم. برای چه بنده باید فدای تو بشوم؟ تو فدای من بشو. چرا وقتی جنگ میشود من بروم جانباز و معلول بشوم، چشمهایم را از دست بدهم، بچههایم گرفتار مشکلات بشوند که به تو خوش بگذرد؟ تو نفع ببری؟ تو از این به بعد برو، من مینشینم، من نفع میبرم. تو برو فداکاری کن، من مینشینم غر میزنم. نق میزنم، اعتراض میکنم، هی میگویم جنگ جنگ کو پیروزی؟ تا کی جنگ؟ تا حالا ما کشته میشدیم شما زر میزدید، حالا شما کشته بشوید ما یک کم زر بزنیم. این درست نقطه مقابل آن است. اگر روح فداکاری آمد، جواب فداکاری، فداکاری است. شکمها آمده جلو، ویلا و... پیامبر اکرم(ص) آمدند گفتند «لَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا». من چیزی از شما نمیخواهم. یک پیام به فقرا داشت که من برای پول و مزد برای شما کار نمیکنم، من خادم شما هستم. یک پیام به سرمایهدارها داشت که نمیتوانید من را بخرید. «لَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مَالًا». من خریدنی نیستم. حالا حساب عالم دین یک مقداری باز کارش سختتر است؛ ولی عالم، روحانی، معلم، استاد و قاضی بهخصوص این سه تا. حتی در روایتی طبیب و پزشک هم داریم. پزشک نباید با جان و درد انسان تجارت کند. قاضی نباید با حقوق انسان تجارت کند. معلم نباید با عقل انسان تجارت کند. روحانی و عالم نباید با دین و اخلاق انسانها تجارت کند. اینها موضوع تجارت نیست. موضوع خدمت و عبادت است. رسالت است. لذا این سه چهار تا واقعاً چیزی فراتر از شغل هستند. قاضی، پزشک، آخوند، استاد و معلم؛ اینها فراتر از شغل هستند. اگر کسی میخواهد تجارت کند، برود کارهای دیگری بکند. اینجا موضوع آن انسان است.
ببینید موضوع پزشک بدن انسان است، موضوع مهندس سنگ و سیمان و چوب و آهن است. بقیه تجارتها، مشاغل اینطوری هستند؛ اینها مشاغل هستند. همهشان هم خوب هستند، همهشان هم خدمت، همهاش هم مثبت است؛ به شرطی که درست انجام بشود. اما این چهار تا با جان انسان، حیات انسان، روحش، عقلش، ابدیتش سروکار دارند. یعنی مستقیم زیر دست اینها انسان است؛ خود انسان. همانطور که مادری شغل نیست، اصلاً وقتی میگویی مادری شغل، داری به مادری توهین میکنی. معلمی هم همینطور است، آخوندی هم همین است. اما همه اینها باید تامین بشوند. تامین یک چیز است که بتوانی به رسالتت عمل کنی؛ کاسبی یک چیز دیگر است. این سه چهار تا جای کاسبی نیست. هر کسی میخواهد کاسبی کند، برود در بازار یک کار دیگری انجام بدهد. اینجا جای کاسبی نیست. چنان که شغلهای حکومتی جای کاسبی نیست.
یک وقتی برای این حقوقهای نجومی، طرف خودش برای خودش پوفیوز ۹۰ میلیون، ۱۰۰ میلیون حقوق مینوشته. بعد به او میگویند برای چه اینقدر نوشتی؟ میگوید که من اگر بروم کار آزاد، دو برابر این حقوقم درمیآورم؛ ۲۰۰، ۳۰۰ میلیون. اینجا دیگر ۱۰۰ میلیون حداقل بگیرم. خب تو اگر کاسبی میخواهی بکنی، چه کسی به تو گفت توی حکومت بیایی؟ برو در بازار کاسبی کن. نابغهای؟ برو نبوغت را در بازار به خرج بده، پولش را هم بگیر؛ اشکالی ندارد. مگر تو حق داری بیایی در حکومت اسلامی مسئول حکومت بشوی، وکیل و وزیر و استاندار و شهردار و قاضی بشوی، کاسبی کنی؟ اصلاً ما فرض میکنیم بله، کار تو ارزش اقتصادیات بالای ۳۰۰ میلیون است. توی حکومت آمدی معامله کردی با خدا و خلق خدا. این شغل نیست. اما در عین حال عرض کردم؛ خداوند میگوید حتی وصی بچه یتیم هم چون دارد زحمت میکشد و زندگی دارد، خرج دارد، آن هم میفرماید اگر نیاز داری بردار؛ اما «فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ». معروف یعنی یک چیزی که وقتی مردم میشنوند، شاخ در نیاورند؛ یعنی نجومی نباشد. بسیج یعنی روح انقلابی، یعنی فداکاری. یعنی بسیجی چه استادش، چه آخوندش، چه دانشجو، چه کارگرش، چه زارعش؛ یعنی کسی است که میگوید بقیه همصنفهایم، بقیه مردم آدمهای خوبیاند، اما نگرانی درجه اولشان منافع خودشان است. یعنی منافعش تامین باشد؛ اما بسیجی یک فرقی دارد؛ و او کسی است که میگوید اگر مجبور شدم بین منافعم و وظایفم انتخاب کنم، من منافعم را کنار میگذارم، میروم سراغ وظایفم. این میشود بسیجی. والا که خب همه ملت بسیجی بودند؛ مگر زمان جنگ همه میآمدند؟ بعد یک دورههایی بود که اصلاً نیرو کم بود. عملیات میشد، سه تا گردان لتوپار میشدند، میآمدند عقب؛ این سه تا باز با هم ادغام میشدند، میشد یک گردان؛ باز میرفت جلو، تلفات میشد، باز مثلاً دوتا دسته این با هم میشدند یک گروهان، با گروهان لشکر دیگر، دوباره باز بروند جلو.
فرق مجاهدین و قاعدین است. خدا فرمود مسلمانها، مذهبیها با هم مساوی نیستید؛ مجاهدین و قاعدین با هم مساوی نیستید.ادای مذهبی در میآورید اما آنها مجاهد هستند، شما قاعد هستید. آنها قیام کردند، فداکاری کردند، خودشان را به آتش میزنند، شما نشستید نگاه میکنید. فرقی بین این دو تا هم نباید در حقوقشان باشد که بسیجی بیشتر حقوق بگیرد، غیر بسیجی کمتر! فرقش در این است که بسیجی بیشتر فداکاری میکند؛ نه این که بیشتر بخورد. پاداشش با خداوند در آخرت است. اینجا ما نباید کاسبی بکنیم که من جبهه رفتم، من این کار را کردم، من در انقلاب بودم، من فلان جا... باید چرب و آب و نوندار و پول بیشتر، امکانات بیشتر و مهمتر باید به من بدهید. این که درست تفکر انتفاعی است، ضد بسیج است. حضرت امیر(ع) جلوی این تفکر ایستاد. گفت هر کس زودتر مسلمان شده، بیشتر فداکاری کرده، با آن کسی که همین الان مسلمان شده، سهمشان از بیتالمال مساوی است. بعد میگفتند عجب! پس آنها چه؟ حضرت امیر میگفت آنها برای آخرت، خدا، بهشت. نه آقا ما بهشت نمیخواهیم، ما همینجا میخواهیم. کافری مومن نیستی. هر کس سهم و مزد جهادش را، شغل و شهرت و ریاست و پول همینجا در دنیا میخواهد مومن نیست، بسیجی نیست. اصلاً آن کسی که کار نداشت کسی میفهمد دارد فداکاری میکند یا نمیکند، میرفت جلو هزینه میداد، از هیچکس هم طلب نداشت، تا آخر هم خودش را بدهکار میداند. ما رفیق جانباز داریم که ۳۰ سال است افتاده، هنوز وقتی با او حرف میزنی خودش را بدهکار میداند. این مجاهد است. و الا بسیجی یک عنوان و برچسب نیست، یک حقیقتی است. فرق او با بقیه این است که میگوید شما بیشتر بخورید، من بیشتر فداکاری میکنم. هر جا خطر است، شما میروید عقب، من میآیم جلو. هر جا بخور بخور است، شماها میروید جلو، من میآیم عقب. این میشود بسیجی. این آن وقت میتواند تمدنسازی کند. بقیه نمیتوانند تمدنسازی کنند. بقیه میروند ذیل تمدن غرب به زندگیشان ادامه میدهند؛ منتهی ظواهر مذهبی را هم رعایت میکنند ولی تداوم آن تفکر هستند. یعنی اگر مسئله اصلی ما این شد که کی دانشیار میشویم؟ کی استادیار میشویم؟ کی به ما میگویند آقای دکتر، خانم پروفسور؟ کی حقوق ما اینجوری میشود؟ اضافه حقوق ما؟ اگر کل دغدغه ما فقط همینها شد، دیگر استاد هستیها، دیگر بسیجی نیستی. اگر دغدغه اصلیات این بود که چه کار کنیم پرچم دین خدا بالا برود، عدالت بیشتر اجرا بشود، مشکلات تولید علم در کشور حل بشود، کارخانهها فعال بشوند، علوم انسانی با رویکرد درست تولید بشود ولو قدر من را ندانند، باید بدانند ولی ولو قدر من را ندانند من راضیام. و الا این که به ما چه میرسد؟ کی میرسد؟ این که نسبتی به بسیجی بودن ندارد بقیه همه استادها همینجور هستند؛ پس فرق تو با آنها چیست؟ همه همین هستند. از اولی که میآیند نقشه میکشند که ما ده سال چه کار کنیم، بعد به ما بگویند استاد، استاد تمام میشویم، استاد ناتمام میشویم، کی دانشیار میشویم؟ کی انشاءالله فلان جا... بعد کی کدام دانشگاه ما را ببرند؟ کی کجا هیئت علمی بشویم؟ خب بابا اینها که عیبی نداردها، اینها حلال است؛ به قول آن مشهدی حلاره، از حلال آنورتر است، حَلاره؛ ولی دیگر اینها اسمش را انقلابی و بسیج و این حرفهای شوخیهای دیگر نباید بکنی. آنها که سنشان بیشتر است، خودتان در جبهه بودید یادتان است؛ کسی برای کسی آنجا کار نمیکرد. در جبهه چه کسی به کسی فرمانده میگفت؟ ما یک بار یادم نمیآید نشنیدیم توی جبهه کسی بگوید فرمانده. میگفت کلبعلی، غلامعلی، برادر تقی، فلان کار را خودت میکنی یا من بکنم؟ خدا رحمت کند شهید سعیدی را یادم میآید در کربلای 4 مجروح بودیم ایشان مجروح بود تیر خورده بود بعداً مفقو شد، میلنگید هر دویشان شهید شدند. پیش او شهید گریوانی گفت برادر فلانی گفت چیه؟ گفت چه کاری هست که الان هیچکس حاضر نیست بکند؟ بچهها یا خستهاند یا میترسند. چه کاری که از همه سختتر است و روی زمین مانده؟ جلو کسی نگفت. یواشکی گفت یک کار سختی که روی زمین مانده، هست من بکنم؟ نفسش هم بالا نمیآمد، تیر هم خورده بود. دوباره گفت کجا بروم چه کار کنم؟ کسی هم نفهمید ایشان هم بعداً در جزایر مجنون سال بعد مفقود شد. اینها هستند. آنها تاریخ ساختند، اینها تمدن میسازند. هرچه به امام رجوع میکردند که رسالهات را چاپ کن، میگفت: من وظیفه ندارم حق ندارم از پول وجوهاتم بدهم. هرکس میخواهد به فتوای من عمل کند، خودشان هزینه بگذارند و یک رسالهای را چاپ کنند. بعد متدینین و بازاریها رفته بودند رسالهاش را در نجف چاپ کرده بودند. روی جلد آن نوشته بودند: آیَةُاللهِ الْعُظْمَی فِی الأَرَضِینَ وَ السَّمَاء و... رئیس کل شیعه و فلان. امام عصبانی شد گفت: چه کسی گفت اینها را بنویسید؟ گفتند آقا! خود متدینین دادند. امام گفت بیخود دادند. امامی که پول نداده بود تا رسالهاش را چاپ کنند، گفت: پول میدهم که جلد همۀ اینها را بکَنید و از بین ببرید. از وجوهات پول میدهم تا اسم من را با این تعابیر بکَنید و دور بیندازید، روی آن بنویسید فتواهای خمینی، روحالله خمینی؛ هرکس میخواهد رجوع کند. داد یا جلدها را از بین ببرند. این آدم تمدنساز میشود. این آخوند تمدنساز است و آن آخوند نیست. این آخوند بسیجی، هزار هزار بسیجی شهادتطلب درست میکند که اصلاً خمینی را ندیده بودند ولی فدای حرفهایش میشدند. من خودم اصلاً امام را از نزدیک ندیدم ولی انگار هر روز با او بودم. ما اصلاً از حرفهایش نتیجه نگرفتیم، به خودش نگاه کردیم و نتیجه گرفتیم. گفتیم آقا! هرچه این میگوید درست است. تو چه میگویی؟ تو آدم هستی، تو مثل انبیا هستی. تو چه میگویی؟ ولایتفقیه میگویی؟ قبول، ما چاکر هستیم. اگر ولایتفقیه همین است که تو هستی، این درست است. مگر ما رفتیم و همۀ ادله فقهی و کلامی و سیاسی و فلسفههای سیاسی اینها را یاد گرفتیم و بعد دیدگاههای امام را شنیدیم؟ نه آقا. ما گفتیم ته این کلام و فلسفه و فقه، ته علوم سیاسی و این استدلالها این است که آیا آدم هستی یا آدم نیستی. آیا میشود به تو اعتماد کرد یا نه؟ آیا صادق هستی یا کاذب هستی؟ ما دیدیم محصولش درست است. آخر آخرش گفت من سینهام را برای سرنیزههایتان آماده کردم. تو راست میگویی. تو دکان باز نکردی. ما دکانهای مذهبی، دکان انقلابی داریم که جای خطر نیستند، جای ضرر نیستند و دنبال منافعشان هستند. همه دنبال منافعشان هستند. کفار هم دنبال منافع خودشان هستند. آن چیزی که مومنین دنبالش هستند و کفار نیستند، منافع نیست؛ عقاید است.
حالا ببینید؛ من میخواستم این را عرض کنم. این اخلاق بسیجی که میتواند تمدنسازی کند، استادی است که میتواند به دل شاگردش آتش بزند. ما قبل از انقلاب در این مشهد چهار پنج تا آدم حسابی داشتیم؛ اینها انسانپروری کردند، هرکدام در حد و حدود خودشان. چهار پنج تا آدم بودند ولی مکتبسازی کردند؛ استادی کردند. در یک تیپ حاجی عابدزاده مهدیه در یک سطح. در یک تیپ مرحوم محمدتقی شریعتی کانون نشر حقایق اسلامی؛ یک نفر آدم بود. در یک تیپ مرحوم عاشق مجتبی قزوینی. هدفشان خدا بود؛ دنبال دکان نبودند. این تیپ آدمها چه خصلتهایی دارند؟ اینجور استاد و معلم بسیجی درست میکند؛ مجاهد میپروراند، مجاهدپرور و شهیدپرور است. یک سطح آن، نمیدانم بعضیهایتان حاجی تدین را میشناسید؟ خدا او را رحمت کند؛ یک آدم خیلی ساده بود. یادم میآید ما مدرسه ابتدایی بودیم، ایشان یک وقت با لباس عرقچین و عبای کهنهای آمد و در آن وقتها تیپ او خیلی نچسب بود. به مدرسه ابتدایی آمد، دیدیم همه میخندند؛ گفتند: این کیست؟ سر صف آمد و با لهجه غلیظ مشهدی هم حرف میزد. گفت بچهها جمعه میخواهم مینیبوس بیاورم و شما را به پیکنیک ببرم. بعد ما هم فکر کردیم پیکنیک یعنی گازهای پیکنیک بود، از باب گردش علمی میخواهد ما را به شرکت گاز پیکنیک و اینها ببرد. گفتیم گاز پیکنیک چیست؟ خلاصه یکی دو بار با مینیبوس آمد و ده بیست نفر را برد. بعد فهمیدیم پیکنیک یعنی تفریح، میخواهیم به سیاحت برویم، به این پیکنیک میگویند. هیچی، نه نصیحت کرد، نه موعظه کرد، نه هیچی. آن جا فوتبال بازی کردیم و خودش هم میگفت و میخندید و شوخی میکرد و... فقط یک نماز جماعت برگزار کرد. بعد با شوخی و مسابقه، وضو گرفتن را به بچهها یاد میداد تا یک نمازی بخوانند. یک جمله حدیث، هیچی دیگری نمیگفت. بعد بچهها منتظر بودند تا یک جمعه دیگر بیاید، باز این حاج آقا بیاید و ما بچهها را به پیکنیک ببرد. بعداً من دیدم از توی بچههای همین آدمی که نه امکانات داشت، نه پرستیژ داشت، نه حقوق داشت، نه چارت تشکیلاتی داشت، نه بودجه بیتالمال بود و نه پول و هیچی! شهدای ما بچههایی بودند که با امثال حاجی تدین و یک معلمی بود به نام آقای ابوتراب هدایی که مرحوم شد. او هم همینطور یکییکی با دو نفر، با سه نفر به مدرسهها میرفت.
آن استادهایی که بسیجیپروری کردند، مجاهد ساختند. پدر ما میگفت وقتی قبل از کودتا این جمعیت مؤتلفین اسلامی که غیر از مؤتلفه اسلامی تهران است که آنها سال ۴۲-۴۳ درست شدند. این سال ۳۰ بود، ۲۷-۲۸ بود؛ یعنی ۱۰-۱۵ سال قبلش، زمان نهضت نفت و مصدق و کاشانی و اینها بود. ماجراهایی و درگیری و اینها شد. میگفت بعد از این که کودتا شد، آقای شریعتی و عابدزاده اینها را را گرفتند به تهران بردند و بازداشت کردند. ما هم دیگر چند بار بازجویی و تعقیب شدیم؛ دیگر مدتی همه مأیوس شدند و ول کردند. بعد از مدتی خیلیها بریدند، ول کردند رفتند. بعد میگفتیم که ما بیاییم کادرسازی را شروع کنیم؛ رفتیم دبیرستان علوی را راه انداختیم. دبیرستان علوی مشهد، قبل از دبیرستان علوی تهران بود. اولین دبیرستان به اصطلاح غیرانتفاعی، ولی غیرانتفاعی واقعی، نه انتفاعی به اسم غیرانتفاعی بود. واقعاً غیرانتفاعی بود که استادهای خوب بیاورند و دبیرستان راه بیندازند. گفتند بچههای خانوادههای مذهبی متدین، بچههای شاگرد اول، اینها را بیاوریم اینجا تربیت کنیم تا اینها بعداً به سطوح بالاتر بروند. آدم داشته باشیم؛ بچه مسلمانهای ما تا حد مدرسه راهنمایی و دیپلم و اینها بیشتر نیستند. ما باید در سطوح بالاتر آدم داشته باشیم. چون میگفت من آن موقع با این که به آن صورت پولی هم نداشتم، گفتم: خرج ۱۰ تا شاگرد اول مشهد را من خودم میدهم. ساواک آمد، جلوی ما را گرفت و اسم من و یکی دیگر را خط زد و گفت این دو تا نباید باشند؛ وگرنه مدرسه و دبیرستان را میبندیم. ایشان گفت ما بیرون رفتیم ولی از بیرون حمایت میکردیم. بعد رفتیم درمانگاه آیتالله بروجردی را راه انداختیم و برای اولین بار با عکس امام منتشر کردیم. آن هم اولین درمانگاهی بود که واقعاً غیرانتفاعی بود؛ یعنی ما ۴-۵ تا پزشک فداکار متدین آوردیم، اینها مجانی به فقرا سرویس میدادند؛ متخصصین خوب بودند. عکس آقای بروجردی و امام را هم گذاشتیم و از بیمارستانهای دولتی بهتر کار میکردیم. باز ساواک از تهران آمد، یک تیم و ۳ تا بازجو از تهران آمدند، باز اسم من را آوردند که ما نباید باشیم. ما بیرون رفتیم و از بیرون مراقب بودیم. میگفت اصلاً هرکدام از اینها، دبیرستان، درمانگاه، هرکدام از اینها را راه انداختیم، یک موج، یک نهضتی شد. همین یک دبیرستان بود که هفت - هشت تا چریک بیرون آمد؛ چهل- پنجاه تا دکتر مهندس متدین بیرون آمد. چند تا کارخانهدار و بازاریِ پولسازِ ثروتمند و مفید برای جامعه بیرون آمد. یعنی خیلیهایشان آدمهای هدفدار و مکتبی بودند. هرکس هرجا بود، بازاری بود، کاسب بود، مهندس بود، هرکس هرجا بود یک عنصر مفیدی بود که بیرون آمد. یک دبیرستان غیرانتفاعی مذهبی انقلابی به معنی واقعیاش بود. اینقدر برکت میکند.
قرآن میگوید مسجدها دو تا هستند؛ یک مسجدی که «أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى» است، یک مسجد هم که مسجد ضرار میشود. پیغمبر خودش به فرمان خدا میگوید یک مسجد را آتش بزنید؛ میدانید پیامبر فرمودند مسجد ضرار را زبالهدانیاش کنید. هرکه آشغال دارد، توی ساختمان این مسجد بریزد. آنها گفتند: پیغمبر! خود شما بیایید آن مسجد را افتتاح کنید. آیه آمد: فریب اسم مسجد را نخورید، به اسم مسجد کاسبی است. مسجدی که بنیان آن با تقوا گذاشته میشود، مسجدی که اسم آن مسجد است ولی بنیاد آن ضد دین است. آن را باید زبالهدانی بکنی، به این باید با احترام بیایی.
استاد بسیجی، استادی است که به تعلیم و تربیت و به انسان، نگاه الهی و توحیدی دارد. به هر شاگردش که نگاه میکند، میگوید من باید از این یک مجاهدِ «فِی سَبِیلِ اللَّهِ» بسازم. و وقتی میتوانی این کار را بکنی که خودت مجاهدِ «فِی سَبِیلِ اللَّهِ» باشی. اگر توانستید توی این دانشگاههای دولتی و غیردولتی، یک نفر انسان، دختر، پسر صالح تربیت بکنید، کل خدماتی که او و نسل بعدش میکنند، همه به پای شما نوشته میشود. اینجوری عمل میکند؛ یک مرتبه خداوند عمل خیر را در میلیون ضرب میکند. خودت رفتی، از دنیا رفتی؛ کسانی که با چهارتا واسطه و چهار نسل بعد از تو الهام گرفتند، تو در پاداش آنها شریک هستی. الان هرکس که در طول تاریخ اسلام شهید شده، در پاداش هر کسی که تا ابد دارد عمل صالح انجام میدهد، شریک است. چون اگر آنها نبودند، آن فداکاری آنها نبود، تو نبودی؛ الان این حرفها نبود. همین سه چهار تایی که اسم بردم، اینها ۴۰ سال پیش، اینها ۸۰ سال پیش، ۷۰ سال پیش در مشهد کار میکردند. دیگر الان نیستند، ولی هستند. شاگردِ شاگردِ شاگردش دارد یک عمل صالح انجام میدهد، پاداشش را برای او هم مینویسند.
پیامبر(ص) فرمود: «الدَّالُّ عَلَى الْخَیْرِ کَفَاعِلِهِ». هرکس راه خیر، مسیر درستی را به بقیه نشان بدهد، مثل کسی است که آن مسیر را رفته است. اگر شما شاگردی، دانشجویی تربیت کردید که فردا رفت و مشکل یک بخشی از جامعه را در مهندسی، پزشکی، کشاورزی، معارف الهی و دینی حل کرد، انگار شما آن کار را کردی. بعد میبینی در نامۀ اعمالت یک عالمه کارهای خیری مینویسند که تو اصلاً خودت نکردی، ولی میگویند تو کردی. عکس آن هم هست. یک عالمه کاری در پروندۀ ما مینویسند- اینها همهاش روایت است - که اصلاً تو نکردی. روایتی دیدم میگوید آدمهای متدینی که در عمرش زنا نکرده، میگوید آقا ما کی زنا کردیم که خودمان نفهمیدیم؟ فرمودند تو زنا نکردی، اما باید کاری میکردی، میتوانستی بکنی تا مانع زنا بشوی و نشدی، نکردی. توی فامیلت، توی کارگرهایتان، توی همسایهات دختر و پسری بودند که در اوج نیاز جنسی بودند، میخواستند ازدواج کنند، تو داشتی و بیتفاوت ماندی و آنها رفتند رابطه نامشروع برقرار کردند و تو در گناه آنها شریک هستی.
استادی که در حوزه رسانه، تعلیم تربیت، هنر، سینما یک مفهوم پلیدی را تولید کند، نشر کند، منتقل کند و یک عدهای بر اساس آن تعالیم بروند افسرده بشوند، مأیوس بشوند، بیدین بشوند، خانوادهشان متلاشی بشود و... در تمام آن گناههان، آن فاضلابی که در تاریخ راه انداختی شریک هستی؛ بعداً کل این فاضلاب را به خوردت میدهند چون همهاش را تو ایجاد کردی. یک استاد فاسد، یک سینماگرِ هنرمندِ فاسد. از این طرف این کار اینقدر حساس است؛ اصل تمدنسازی یعنی انسانسازی. انسانسازی اینقدر مهم است؛ شما ببینید ما گاهی بعضی روایتها یا حتی آیات قرآن را میبینیم، فکر میکنیم اینها دارند مجازگویی میکنند، به حساب میخواهند به ما انگیزه بدهند. اصل در لغت حقیقت است، نه مجاز. اگر دلیلی پیدا کردی، قرینۀ هرچه قطعیتر، عقلی یا نقلی پیدا کردی که حمل بر معنای مجاز بکنی، باید بکنی وگرنه نباید بکنی. باید دقت کنی، ببینی پیامی دارد میدهد که ما آن را نمیفهمیم؛ باید آن را بفهمی، نه این که معنای آیه را عوض کنی، هی بگویی در تقدیر است! بگویی مجازگویی است! اصل بر این است که مجازگویی نیست. بله، اگر یک مانع قطعی عقلی یا یک تناقض نقلی دیدی که نمیشود هردویش با هم باشد، خب آنجا باید ببینی آن چیزی که به لحاظ قواعد باید حمل بر مجاز بشود، کدام است و چقدر باید حمل بر مجاز بشود. بله؛ مجاز، کنایه، استعاره، تشبیه داریم، توی قرآن هم داریم؛ منتهی نه این که راه بیفتی و کمکم همه چیز را بگویی همهاش کنایه است. عصای موسی هم کنایه بوده، عیسی مرده زنده کرده، آن هم مجازگویی بوده؛ بعد کمکم بگویی اصل قیامت، بهشت و جهنم هم استعاره است، واقعیت ندارد؛ اینجوری که نمیشود. اسم این تکذیب است؛ به نام تفسیر تکذیب میکنی، چنانکه یک عده هم آن زمان میکردند، هم الان به اسم نواندیشی دینی و اینها همین حرفها را زدند.
از حضرت باقر (علیهالسلام) نقل شده که فرمودند: یک کسی را به شما بگوییم که تمام عالم دارند برایش استغفار میکنند؟ یعنی تمام جنبندگان زمین، ریزترین موجودات عالم تا گیاهان عالم، همه دارند برایش استغفار میکنند، یعنی دارند دعایش میکنند؛ «مُعَلِّمُ الْخَیْرِ». استادی، دانشگاهی، مدرسهای، حوزهای که دارد کلمه حق را نشر میدهد، دارد آگاهی، تخصص برای خدمت به جامعه اسلامی را تولید میکند. «مُعَلِّمُ الْخَیْرِ یَسْتَغْفِرُ لَهُ دَوَابّ الْأَرْضِ» تمام جنبندگان زمین، روی زمین، زیر زمین، تمام موجودات زمینی «وَ حِیتَانُ الْبُحُورِ» همه ماهیهای همه اقیانوسها «وَ کُلُّ صَغِیرَةٍ وَ کَبِیرَةٍ فِی أَرْضِ اللَّهِ» کوچک و بزرگ در سرزمین الهی «وَ سَمَائِهِ» در آسمان، برای کسی که در دنیا دارد انسان صالح تربیت میکند، دارند دعایش میکنند. حالا بعضی این را میگویند که بله مثلاً دارند دعایش میکنند، مثلاً الان گوزنها توی فلان جنگل دارند ما را دعا میکنند؟ بله دارند دعایت میکنند. چون تمام موجودات عالم مشغول سیاحت، سیر الیالله هستند، تسبیح خدا هستند؛ تو داری در مسیر تسبیح خدا عمل میکنی، کل موجودات که مشغول تسبیح خدا هستند، مشغول دعا برای تو هستند. یعنی کل هستی دارد تو را تحسین میکند. آقا دیگر از این بالاتر چه میخواهی؟ این استاد تمدنساز میشود؛ بگویی هدف من تربیت یک انسان، نجات یک خانواده است.
قرآن میگوید هرکس یک نفر را زنده کند، انگار کل بشر را، هفت میلیارد آدم را زنده کرده است: «مَنْ أَحْیَا نَفْسًا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا» نسبت به انسانها کمّی نگاه نکن، نگو یک نفر است. خیلی از انبیاء کلاسهایشان، شاگردهایشان در حد ۳۰ نفر ۴۰ نفر بودند؛ حضرت نوح قرنها تلاش میکند، در روایت میگوید ۴۰ تا شاگرد پیدا کرده است. شما هر کلاستان ۴۰ تا بیشتر است و یکیشان با کل بشریت مساوی است.
عرض کردم امام (علیهالسلام) به معلم فرزندشان سیدالشهدا صد دینار میدهد؛ بعد یک کسی اعتراض میکند: آقا به این صد دینار دادی؟ خب برای چه؟ مگر چه گفته؟ حالا چند جلسه آمده، چه گفته؟ فرمودند: «أَیْنَ یَقَعُ هَذَا مِنْ عَطَائِهِ» این پول در برابر خدمتی که ایشان به فرزند من کرد، اصلاً چه جایی دارد؟ بیشترین صفت، اسمی که برای خدای متعال در قرآن بعد از «الله» آمده، «رب» است. ربوبیت؛ بعضیها فکر میکردند رب همخانواده مربی است، ولی رب و ربوبیت معنایی است که در ضمن و در ذیل آن حتماً تربیت هست. یعنی ربوبیت مستقیماً به معنای تربیت نیست، اما شامل تربیت هست؛ یعنی به خصوص در مورد انسان، یک رکن مهم آن تربیت است. بیشترین نامی که برای خداوند در قرآن کریم بعد از «الله» به کار رفته، «رب» است و ربوبیت یعنی حکمت، یعنی علم، یعنی مصلحت، فهم مصلحت، یعنی نظارت، یعنی تربیت و اینها همان کاری است که جز انبیا، استاد و معلم دارد انجام میدهد. حتی او که دارد شیمی و فیزیک میگوید، نباید بین طبیعت و ماوراءالطبیعه تفصیل و تفکیک بکند. اتفاقاً آنهایی از شما که استاد رشتههای علوم پایه و علوم تجربی و ریاضی و پزشکی و مهندسی و اینچیزها هستید، گاهی بیشتر میتوانید دانشجویتان را از طریق همان درسش موحد بار بیاورید. ما یک معلم انگلیسی داشتیم که متدین بود؛ هر جلسه سر کلاس زبان میآمد، یک حدیث به زبان انگلیسی میگفت. وقتی زبان انگلیسی بود، زبان اربابمان بود، میگفتیم دیگر این حدیث معتبر است، پیامبر انگلیسی گفت! چون خارجی بود و ما هم غربزده و بدبخت بودیم، این حدیث انگلیسی را همه حفظ میکردند؛ خود حدیث را که معلم دینیِ بیچاره ده بار میگفت حفظ نمیکرد، ولی این انگلیسی گفت. شما سر درسهای دیگر یک کلمه میگویید، اینها میشنوند؛ چون یک حالت احساس حقارت و این عقده هنوز هست، هنوز توی خیلی از ماها هست که این که مارکش مارک خارجی باشد بهتر است، کلمهاش خارجی باشد بهتر است. حتی خانواده مذهبی میخواهند اسم مذهبی بگذارند، خجالت میکشند؛ یک اسم جوری میگویند که خارجی به نظر بیاید. بابا این فاطیما همان فاطمه خودمان است، آن خارجیها نمیتوانند تلفظ کنند و درست بگویند فاطمه، میگویند فاطیما؛ منظورشان همین فاطمه است. ولی کسی که هم حضرت فاطمه را قبول دارد، هم دلش میخواهد خارجی باشد! این وضعیت هنوز هست. منظور این که نگذاریم فاصله طبیعت و ماوراءالطبیعه در درسهایمان قطع بشود. البته به روش معقول.
تمدنسازی اسلامی، استاد بسیجی اینطوری میتواند انجام بدهد. بعد استاد، فقط به شاگرد آگاهی انتقال نمیدهد بلکه استاد اخلاقش هم به شاگرد منتقل میشود مخصوصاً اساتیدی که یک مقدار مستمر با دانشجو ارتباط دارند. شما بهتر میدانید، من یادم هست دوران بچگیمان ما معلم داشتیم که خیلی معلم خوب خوشاخلاقی بود. اصلاً ندانسته ما وقتی حرف میزدیم ادای او را درمیآوردیم نه این که بخواهیم او را مسخره کنیم بلکه از بس او را دوست داشتیم کارهایی که او میکرد به سبک او کمکم برای ما الگو شده بود، دو- سه تا از کارهایش را همه بچهها انجام میدادند برای این که توی دلبرو بود یعنی فقط استاد اطلاعات منتقل نمیکند بلکه کل فضیلتها و کل رذیلتهایش را میتواند به انسانهای دیگر منتقل کند. طرز سبک زندگی، رفتار و گفتارش، اخلاقش، هم فسادش هم صلاحش، استاد میتواند دانشجوی خود را مأیوس و بیچاره کند. میتواند او را امیدوار کند. میتواند مدام به او بگوید آقا اینجا کاری نیست خبری نیست پاشو برو خارج! میتواند بگوید اگر لازم است برو خارج درس بخوان برگرد و بیا ببین از این 5تا مشکل مملکت کدامیک را تو میتوانی حل کنی؟! خود آنها که وضعشان به لحاظ مالی و مادی بهتر شد به دو دلیل بود. 1) استاد و دانشجویش به فکر حل مشکل خودش بود به فکر شخص خودش نبود به فکر کشورش و مردمش بود نه این که وضع من چه میشود، نه بلکه میگفت وضع این کشور و مردم چه میشود. مستضعفین چه میشوند؟ 2) این که آنها رفتند دنیا را غارت کردند، سهتا قاره را غارت کردند تمام ثروت دنیا را در این سیصد سال کشاندند آنجا بردند! بعد تو میروی آنجا آه میکشی میگویی اینها زندگی میکنند ما هم زندگی میکنیم. خب الاغ جان! ببین این پولها از کجا رفته؟ اینها ۳۰۰ سال است که کلاً دارند تو را غارت میکنند. اینها سه تا قاره را نابود کردند؛ قاره آفریقا، قاره آمریکای شمالی و جنوبی، قاره آسیا و قاره اقیانوسیه. آنها چهار قاره را نابود کردند و غارت کردند تا اروپای غربی و آمریکا در این ۲۰۰ سال یا ۱۰۰ سال اینگونه شده است. اما همه آن غارت نیست؛ یک بخش آن غارت است و یک بخش دیگر آن هم نظم است، برنامهریزی است، تحقیق است، تلاش است، عقل ابزاری است، محاسبه و حل کردن مشکل است. شما اگر الان هر پایاننامهای را به دانشجویان خود بدهید که در آن یک مشکل از جامعه حل نشود، مشغولالذمه نیستید؛ بلکه مُشغلذمبه هستید. مشغلذمبه خیلی از مشغولالذمه بدتر است. یعنی اگر شما در رشته خود، پایاننامهای را به دانشجوی خود بگویید و خود شما ندانید که این پایاننامه قرار است چه مشکلی را حل کند یا به چه سؤالی جواب بدهد، مشغولالذمه هستید؛ پس شما بسیجی نیستید.
پیامبر(ص) میگوید: «النَّاسِ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ»؛ پیامبر میگویند که تکتک آدمها را نمیبینی که هر کدام از اینها معدن طلا و نقره هستند. اینها را کشف کن؛ آدمها و شاگردان خود را یکییکی کشف کن، استخراج کن، مهندسی کن، ذوب کن و به یک کالای بهتر تبدیل کن. کار استاد این است.
میدانید که استاد و معلم بر روی انسان کاری میکند که پنج مهندس باید با همدیگر جمع شوند و بر روی یک شیء انجام بدهند. یک مهندس باید برود معدنی را شناسایی کند، مهندس دیگری باید برود استخراج کند، یک مهندس باید در حوزه ذوب فلزات و ترکیب و آلیاژ برود و این کارها را بکند و یک مهندس باید بیاید و از داخل اینها طراحی کند و قطعهسازی کند. یک مهندس پنجمی باید بیاید این قطعهها را سر هم کند و ماشین بسازد. استاد و معلم هر پنجتا مهندسی را دارد بر روی انسان انجام میدهد. نباید به دانشجوی خود به چشم مشتری نگاه کنید. نگویید اینها مشتریهای ما هستند، دارند پول میدهند و ما باید به آنها درس بدهیم و کلاس زود تمام شود. اینها مشتری نیستند؛ بلکه اینها امانت خداوند در دست ما هستند. هر کدام از اینها میتواند یک مجاهد بزرگ باشد؛ اینها کلیدهای تمدنسازی هستند.
شما همین شهید هستهای، شهید شهریاری را ببینید؛ اگر قیافه او را نگاه میکردید، کسی باور نمیکرد که شخص مهمی است. در بسیج مسجد محلشان در همین تهران بود. خانه او نزدیک خانه ما بود. البته من ایشان را ندیده بودم و اگر دیده بودم هم نمیفهمیدم که این یک کسی است. عین یک آدم کاملاً معمولی به مسجد میآمد، آن گوشه مینشسته، میرفته؛ بعد فهمیدیم که این آقا کاری کرده است که در کل جهان ۱۰ نفر هم نمیتوانند بکنند و پول نگرفته است. او یک دانشجو بوده است؛ یکی از همین دانشجوهای زیر دست شماها بوده است. فخریزاده یک نفر بود که الان سالگرد ترور و شهادت اوست. میدانید چه کارها کرده است؟ او انیشتین مفیدی بود که کلاه هم سرش نمیرود و برای آمریکا بمب اتم نمیسازد.
اصلاً روز بسیج اساتید، روز شهید چمران است. همین شخصیت چمران را ببینید که چه جور آدمی است. او به بهترین رشته رفته است؛ بورسیه و شاگرد اول مهندسی دانشگاه تهران بود. بعد در بهترین رشته در آمریکا استاد و استاد تمام در رشته فیزیک و فلان شد. خانم آمریکایی، زندگی و حقوق مکفی داشت و ده جا هم او را میخواستند؛ کار او هم خیلی سنگین نبود، چون کار او خیلی نخبگانی و تخصصی بود. چه چیزی باعث میشود که این آدم آنجا را رها کند و بیاید؟ حتی خانم او میگوید من نمیتوانم به لبنان بیایم و از او جدا میشود. او به لبنان میآید؛ در آن زمانی که لبنان، این لبنان نبود و شیعه بدبخت بود. او میرود و برای بچههای یتیم شیعه گداخانه راه میاندازد. بر روی خاک، کنار آنها مینشیند و با این بچههای کوچک یکییکی حرف میزند؛ آن موقع که ۴۰ سال بعد حزبالله از داخل همینها بیرون میآید و سرنوشت جهان عرب و جهان اسلام را تغییر میدهد. آیا جز دیوانگی چیزی باعث شده است که چمران رها کند و بیاید؟
به همه انبیا مجنون میگفتند. حضرت نوح آمده است و وسط بیابان دارد کشتی میسازد. شما خیال میکنید که اگر ما بودیم، این حرفهایی را که به انبیا میزدند، نمیگفتیم؟ اگر همین الان یک کسی بیاید به شما بگوید که خدا با من حرف زده است و وسط بیابان به من گفته است کشتی بساز، اینجا میخواهد باران بیاید و همه غرق بشوند! ما و شما به او نمیگوییم که آقا به یک دکتر مراجعه کن؟ به پسر نوح میگفتند که دیشب باز دوباره خدا به بابای تو چه گفت؟ باز بابای تو دیشب چه خورده است؟ خدا با او حرف نزده است. این خط که جلو میآید، کمکم دیوانگان و مجانین هستند. همین دیوانهها تاریخ را ساختند که با منطق آنها دیوانه هستند؛ با منطق مادی دیوانه هستند.
حضرت امیر(،) در نهجالبلاغه میگوید که مردم و همین مسلمانها و مذهبیها میآیند و به اینهایی که آتش گرفتهاند، میگویند: «قَدْ خُولِطُوا». "خولطوا" یعنی قاطی کردند؛ خلط و اختلاط یعنی قاطی. قد خولطوا یعنی قاطی کردند و قاط زدند؛ میگویند همینجوری مدام دارد خودش را فدای این میکند و فدای آن میکند و حرفهایی میزند که فلان است. حضرت امیر(ع) نمیگوید قاطی نکردند، میگوید: «خَالَطَتْهُمْ»؛ بله قاطی کردند، اما یاد آخرت، فکر ابدیت و آن هدف مطلق، آنها را دیوانه کرده است. آنها همه چیز را به او وصل کردند و با منطق مادی دیوانه هستند.
شما خودِ قرآن را ملاحظه کنید که به صد زبان با مردم حرف میزند؛ به زبان منطق و برهان حرف میزند، به زبان احساس و وجدان با مردم حرف میزند، با زبان مثال و تشبیه حرف میزند و با زبان تاریخ و داستانِ قصص واقعی که اتفاق افتاده است، میگوید؛ الگوهای مثبت را میگوید و الگوهای منفی را میگوید.
زن را میگوید و مرد را میگوید؛ زن لوط را از آن طرف میگوید و زن فرعون را از این طرف. او در خانواده پیغمبر، جهنمی است و این در خانواده فرعون، بهشتی است! پسر نوح را از این طرف میگوید و از آن طرف، آن را میگوید. الگوهای درست و غلط را میگوید؛ از هنر، از اخلاق، از وعده، از وعید و تهدید استفاده میکند تا انسان تربیت بشود. اصلاً این که به عالم، عالم ربّانی میگویند، برای این است که یک بخشی از ربوبیت است.
این دعایی که امام سجاد میفرمایند که در این دعای مکارمالاخلاق، همه ما هم همینجوری میگوییم و توجه به معنای آن نداریم، عرض میکند که: «اللَّهُمَّ ... أَنْطِقْنِی بِالْهُدَى»؛ خدایا! مرا به آنچه که انسان را به سوی تو میآورد، ناطق کن؛ یعنی خدا به زبان من نطق کند. خدایا! از زبان من نطق کن و سخن بگو. این جمله خیلی عجیبی است! «أَنْطِقْنِی»؛ تو مرا ناطق کن. خدایا! تو با زبان من حرف بزن و حرفت را بر زبان من جاری کن. من به قلم خود، دست بشر، دست شاگردانم و دست مخاطب را بگیرم و به سمت تو بیاورم. بعد «وَ أَلْهِمْنِی التَّقْوَى»؛ خدایا! در آن لحظهای که داریم حرف میزنیم، چیزی مینویسیم، درس میدهیم و کاری میکنیم، به من الهام کن؛ یعنی بیخ گوش من پچپچ کن. «أَلْهِمْنِی»؛ با من حرف بزن و تقوا را به من الهام کن تا برای تو باشم و سخن تو را بگویم. یعنی تمام امکانات تو، زبان تو و قلم تو، همه زبان و قلم خدا میشود.
حالا من اینجا ۱۰ عنوان یادداشت کرده بودم که برای هر کدام مثال بزنم، اما فرصت نمیشود که انتخاب کنم.
یکی از صفات استادهایی که انسانساز، مجاهدپرور، بسیجیساز و تمدنساز بودند، این است که کسی که خودش شعلهور نباشد و خودش آتش نگرفته باشد، نمیتواند کسی را آتش بدهد. تا خودت مشتعل نباشی، نمیتوانی دیگری را مشتعل کنی. هر کس و کسانی را که میبینید آتش زده است، برای این است که خودش آتش گرفته است. اصلاً این قاسم سلیمانی چهجوری شد؟ چهجوری بزرگترین تشییع جنازه تاریخ شد؟ یک بچه دهاتی عشایری خواسته است برای سپاه ثبتنام کند، آن مسئول گزینش او را رد کرده بود و گفته بود این به درد سپاه نمیخورد. بعد گفته بودند برای چی؟ گفته بود موهایش که بلند بود، آستینکوتاه و شلوار لی بود؛ از این تسمههای سفید کلفت سگکدار اینجوری داشت. این آمده میخواهد اول انقلاب برای ما پاسدار بشود! بعد شهید سلیمانی میگفت آن آقا الان در لشکر و زمان جنگ معاون خودم بود. میگفت هر وقت یک چیزی میگفتم، مثلاً کار درست پیش نمیرفت، به شوخی میگفتم تو میخواستی نگذاری من در سپاه بیایم و من را از سپاه بیرون کنی. میگفت او هم همین را میگفت که دست از سر ما بردار. یک آدمی که میگفت ۲۰ ساله بودم و اصلاً نمیدانستم مرجع تقلید چیست، اینجوری میشود.
یک آدمهایی هم داشتیم که ۳۰ سال یا ۴۰ سال توی مبارزه، توی حکومت، قبل از انقلاب، بعد از انقلاب و مقامات بالا بودند؛ چهجوری مردند؟ چهجوری رفتند؟ آخر کارها چی گفتند؟ بعد از این چه خواهند گفت و چه خواهد شد؟ این است. آن فرق آدم آتشگرفته و آتشنگرفته است.
آدمی که شجاعت این را دارد که وقتی اشتباه کرد، میگوید اشتباه کردم و از حرفم برمیگردم، تکبر علمی و تکبر سیاسی ندارد و نمیخواهد چیزی را به دیگران و به شاگردانش حقنه کند. شجاعتِ «نمیدانم» گفتن دارد، شجاعتِ «اشتباه کردم» گفتن دارد و شجاعت تجدید نظر دارد؛ وقتی چیزی یادش نیست، بگوید یادم نیست. این شجاعت گاهی از شجاعتِ در جبهه و بلند شدن جلوی آتش مستقیم، واقعاً سختتر است. امام جماعت باشی، تکبیر را بگویی و جمعیت تکبیر بگویند، بعد یادت بیاید که وضو نداری! آیا نماز را تا آخر ادامه میدهی یا برمیگردی میگویی ببخشید، وضوی من باطل شده است و باید بروم دوباره وضو بگیرم؟ حالا این یک چیز محسوس است. در انواع غیرمحسوس آن که وضوهای ما باطل شده است، چیزی به کسی نمیگوییم. وضوها باطل شده است، ولی هیچی به رو نمیآوریم و ادامه میدهیم. بسا پیش میآید که برای پول، برای مقام و برای عنوان حاضر نیستیم یک حقیقتی را بگوییم و پای آن بایستیم؛ میگوییم برای من هزینه دارد.
در همین شعرا که فرمودید، مواردی داشتیم، جای دیگر هم داریم و بین خودتان هم هستند؛ یک جاهایی که میفهمد باید یک حرفی را بگوید، ولی اگر بگوید، ممکن است برای شخص خودش هزینه داشته باشد، نمیگوید. یک جایی نباید تایید کنی و میدانی غلط است، تایید میکنی؛ برای این که خداپرستی لقلقه زبان است. آن چیزی که داری میپرستی، خدا نیست؛ بلکه عنوان توست. عنوان آقای دکتر، خانم مهندس، آقای آیتالله، پروفسور و آقای نظریهپرداز؛ تو این را هدف گرفتهای و این برای تو مقدس است. منافع خودت مقدس است. میخواهی یک کاری بکنی که ۵ سال دیگر اضافه حقوق تو تضمین باشد و ارتقای تو تضمین بشود. اگر این حرف را بزنم، شخصی یک چیزی میگفت و ما میگفتیم قرار بود او هم بگوید، اما نمیگفت. بعد میگفتم چرا نگفتی؟ چرا نمیگویی؟ میگفت اگر بگویم، برای من مشکل درست میشود! خصوصی میگوییم میگویند احسنت باریکالله، اما در جلسه هیچ چیز نمیگویند.
نگرانی اصلی خیلی از ما، عنوان، شغل و مقامشان در دانشگاه، در سیاست و در حوزه است. آن آبروی شخصی که فکر میکنند آبرو است، آن است. آنها نگران عنوانشان هستند. فکر میکنند که در مسیر هستند و دارند خدمت میکنند و بقیه قدر خدمت اینها را نمیدانند. در اطراف شما هستند که «یُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُواْ بِمَا لَمْ یَفْعَلُواْ»؛ خیلی دوست دارند که همه مدام برای اینها کف بزنند، تجلیل کنند، برایشان عناوین بیاورند و همهجا محترم باشند. خیلی مراقب هستند که یک وقت بیاحترامی به اینها نشود.
آنوقت ما نمیفهمیم که چطور پیغمبران، قرآن میگوید یک پیامبر نیامد الا این که او را مسخره میکردند؛ «إِلاَّ کَانُواْ بِهِ یَسْتَهْزِئُونَ». یک پیامبر نیامده است که محترم باشد؛ به آنها فحش میدادند و توی صورتشان تف میانداختند. اگر تو در مسیر حق هستی و هیچ کس به تو فحش نمیدهد، معلوم میشود که تو اصلاً کاری نمیکنی. داری زندگی خودت را میکنی، سرت را پایین انداختهای و داری زندگی خودت را میکنی؛ برای همین دشمن نداری. اگر میبینی که هیچکس با تو دشمن نمیشود، برای این است که تو کاری به کار تو ندارد؛ تو بر سر حقی نایستادی و تو جلوی ظلمی نایستادی؛ برای همین کسی کاری به کارت ندارد و با کسی درگیر نشدی. تو همهاش نگران خودت، شغلت، امکاناتت، اضافه حقوقت، احترام اجتماعیات و تضمین آینده شخصیت هستی. وسطهای آن مذهبی هم هستی، ولی اگر بخواهی انتخاب کنی، انتخاب ما این است، نه آن. خیلی از ما اینجوری هستیم؛ «یُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُواْ بِمَا لَمْ یَفْعَلُواْ». دوست دارند که همه تعریف آنها را بکنند، به خاطر کارهایی که نکردند. تو باید فداکاری میکردی، نکردی و ادای آن را درآوردی؛ دوست داری هی برای تو عناوین را به کار ببرند!
«فَلاَ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِّنَ الْعَذَابِ»؛ فکر نکنید که اینها از عذاب الهی جستند. اینها گرفتارند و گرفتار میشوند. «وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ»؛ رنجی دردناک در انتظار اینها است.
خداوند میفرماید که بیخ خِر اینها را خواهیم گرفت. میتوانستید یک کار اصلاحی انجام بدهید، ندادید و ادای آن را در آوردید؛ بعد هم منتظر تشویق و تایید همه هستی. فرمود که اینها از عذاب ما نجستند و نخواهند جست. «فَلاَ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِّنَ الْعَذَابِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ»؛ خدا میفرماید کاری میکنیم که دردتان بیاید. نه این که ما بکنیم، خودت یک کاری کردی که بعداً دردت خواهد آمد.
عرایضم را در این قسمت آخر جمعبندی میکنم؛ شجاعت ریسک و خطر کردن. یک جاهایی باید از آبروی خود، از پول اضافی، از شغل بالاتر و از احترام صرف نظر کنیم. یک جاهایی نباید کاری بکنی که برای تو کف بزنند، باید یک کاری بکنی که توی صورتت تف بیندازند. ولی چه کسانی؟ نه مردم و نه آدمهای مظلوم؛ بلکه ظالم توی صورتت تف بیندازد. خداوند از انبیاء حرف میزند و میگوید که اینها اینقدر به آنها فحش دادند و جوسازی کردند، ولی اینها مسیرشان را عوض نکردند، از راه خدا برنگشتند، تطمیع شدند، وسوسه شدند، اما وا ندادند، تهدید شدند، اما جا نزدند. آنها برای دفاع از حق، همهکار کردند.
«یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ»؛ بسیاری از انبیاء را کشتند. یک جا میفرماید که به انبیاء و به پیامبر اکرم(ص) توهین میکردند و تحقیر میکردند. میگفتند: دیوانه! باز دیوانهها آمدند. «إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ»؛ دیوانه! آقای دیوانهخان آمد؛ باز میخواهد شروع کند ما را نصیحت کند. یک جا پیامبران را به تبعید تهدید میکردند؛ «أَخْرِجُوهُم مِّن قَرْیَتِکُمْ»؛ اینها را اخراج کنید، بیرونشان کنید و تبعیدشان کنید. بیرون کنید، اصلاً نمیخواهیم بگذاریم تو در جامعه ما باشی و حرف بزنی. خب با این انبیاء اینجوری برخورد شده است و اینها تا آخر ایستادند و مقاومت کردند.
باسوادِ بیشهامت، پروفسور محافظهکار و ترسو و آخوند جاهطلبی که شجاع نیست و پای دین نمیایستد، همه مصداق این هستند. تمام دانشمندان بیشهامت امروز، بسا که خودفروختگان فردا هستند؛ او یک خائن بالقوه است. او حاضر است دین خود، انسان و همهچیز را بفروشد و حاضر است وطنفروشی بکند؛ باید قیمت مناسب به او پیشنهاد بشود.
اسناد لانه جاسوسی یک جا میگوید که خریدنی هستند و قیمتهایشان فرق میکند. انقلابیون دنیا خریدنی هستند و قیمتهایشان فرق میکند. راجع به همه هم درست میگوید، الا کسانی که به خدا وصل هستند. وقتی تقوا بیاید، دیگر خریدنی نیستی. غیر از تقوا، خریدنی است. ایمان به ارزشها و حفظ آنها، باید یک جایی از جانت، مالت، شغلت، حقوقت، اضافه حقوقت، آبرویت و آینده شخصی مادیات بگذری؛ وگرنه بسیجی چیست؟ تعارف میکنی؟ خودت را مسخره کردی؟ بسیجی او بود. ما در والفجر ۸ شهید ستوده، آب گاهی با سرعت ۸۰ کیلومتر در ساعت در جزر میآمد و کوسه هم داشت. مسیر منحرف میشد. یکی از رفقا که هم او شهید شد و هم این، گفت اگر ستون را گم کردیم و آب ما را برد، ما چهجوری بدانیم که باید به کدام نقطه بزنیم؟ گفت اگر از بقیه جدا شدیم، ببین تیربار و دهنه آتش کجاست، مستقیم به سمت دهنه آتش میروی.
خب اگر شما این حرف را هر جای دنیا بزنی، مسخرهات میکنند و میگویند مگر دیوانهای؟ میگویند پشت را نگاه کن، ببین آتش کجاست و نرو. این گفت، برای این که خودش هم اولین کسی بود که همین کار را کرد و شهید شد. آن وقت نیروهایش همین کار را میکردند، برای این که اینها خودشان ایمان داشتند.
من مثال ابنسکیت را بزنم؛ او نمونه استاد است. ابنسکیت یکمرتبه حاضر است همه چیز خود را برای حق بدهد. ایشان پشت پرده و پشت صحنه از شیعیان است و با حضرت رضا، امام جواد و امام هادی(سلاماللهعلیهم) مرتبط است و ارتباط پشت صحنه و مخفی با اینها دارد. ولی به لحاظ علمی آنقدر استاد درجه یکی است که به عنوان استاد خصوصی فرزندان خلیفه او را دعوت میکردند و به کاخ خلیفه میرفت. خلیفه کیست؟ متوکل جنایتکاری که اینقدر وحشی و خشن است؛ همان کسی که دستور داد قبر امام حسین را به آب ببندند و زائرین امام حسین را بکشند. او بچههایش را به این جناب ابنسکیت میدهد که این استاد خصوصی بچههایش باشد. یک روز وسط درس، خیلی هم راضی است، بچههایش میگویند خیلی استاد خوبی است. او داشت یواشکی حب اهلبیت را در قالب درسهای مختلف در دل بچههای خلیفه جا میکرد. یک وقتی خود خلیفه، متوکل به جلسه درس میآید؛ گاهی سرزده میآمده تا ببیند چهجوری است. میآید میبیند که دارد بحث میکند. بعد رو میکند به ابنسکیت (میدانست گرایش به اهلبیت و اینها دارد) میگوید: این دوتا آقازاده ما، این دوتا بچه من بهتر هستند یا حسن و حسین؟ اینجا الان منطق مادی به ابنسکیت چه میگوید؟ میگوید که بابا تو تا اینجا آمدهای، این منزلت توست و این امکانات توست؛ بگو بله، آنها هم خوب هستند و اینها هم خوب هستند، هر دو خوب هستند. لااقل اینطوری بگو! ایشان یک لحظه گفت من کل این کارها را برای چه میخواهم؟ اصلاً من کل این مسائل را برای چه میخواهم؟ هدف خودِ همین بود که من به این مقامات برسم؟ برمیگردد و میگوید که از حسن و حسین صحبت نکن. قنبر بر تو و دو بچهات شرف دارد. قنبر غلام علی، بر تو و دو بچهات شرف دارد. دیگر اسم حسن و حسین را نیاور. متوکل برای ابنسکیت دستور داد و گفت بروید زبانش را از حلقومش بیرون بکشید؛ و او را کشتند و شهیدش کردند.
ایشان استاد فرزندان خلیفهای بود که ابرقدرت جهان بود و حاضر نشد دینش را فدای مقامات دنیای خود بکند. این استاد بسیجی میشود. این میتواند تمدنسازی کند، این میتواند تربیت کند. و اتفاقاً بعضی از اولاد و نسل همین متوکل و اینها تحت تاثیر بعضی از حرفهای اینها بعداً چی شد؟ اصلاً یکی از بچههای متوکل بعداً بابای خود را کشت؛ البته برای دنیا که خودشان سر کار بیایند، ولی میخواهم بگویم که تاثیر و نفوذ کلمه اینقدر است.
عذرخواهی میکنم، انشاءالله که موفق و موید باشید.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی